کنکور

کنکور



صبح شیش بلوط پاشد بردمش اتاق داداشم و اومدم خوابیدم کمی بعدترش با گشنگی شدید پاشدم دیروزش فقط افطارم یه تیکه کیک کوچولو با کاپوچینو بود اونم یکمش... بعدشم که حالم بد بود نتونسته بودم چیزی بخورم... 

بعد سر صبحونه بودم که سر یه صحبتی واقعا بهم ریختم بغضم گرفت و سریع اومدم اتاقم و خیلی کنترل کردم خودمو گریه نکنم...

به بابا گفتم دلم طبیعت میخواد گفت بعد بارش ها بریم به خاطر حیوونا میترسیدم تنها برم ولی به شدت نیاز داشتم مثل غذا داشتم دیوونه میشدم حس میکردم باید برم یه بلندی نفس عمیق بکشم...

رفتم دنبال مهسا رفتیم ثبت نام کنکور و بعدش خونه اونا ناهار خوردم بعد مامانش بردم جایی و بعد رفتم طبیعت جایی که نیاز داشتم.... تنها رفتم به ترسم غلبه کردم و رفتم به تنهاییم غلبه کردم و رفتم حالم خوب شد حالمو ساختم....

حالم خیلی بد بود 

با اینکه میدونم سهمی توی این خونه و خونواده ندارم ولی مرورش زخم هامو تازه میکنه...

خیلی نمینویسم از جزییاتش روحو روانمو اذیت میکنه..

یادگرفتم هیچی نگم ولی یه روزی شاید برام تموم شد همه چی...

من هیچوقت آدم خواستنی نبودم برای هیچکس!!!

 همون از بچگی سرتاپا عقده بزرگ شدم روح من پر از زخمه پر از درده...بعضی چیزا تاثیرات خیلی بدی روی بچه داره...

نمیدونم شایدم انقدر پر از عقده خواسته نشدنم که انقدر کیسو دوس دارم و دوس دارم بخواد منو شاید بشه درمون همه عقده هام بشه جبران همه خواسته نشدن هام ولی میدونم اینم اشتباهه چرا باید اصلا اونم بخواد منو منی که هیچوقت خواستنی نبودم????...من حتی اکثر بازی های بچگیمم یک مادر تنها بودم با کلی سختی...  و این چیزیه که قراره تجربش کنم یک مادر تنها...

حس بد دارم نسبت به خودم خیلی بد انقدری که دوست دارم یه بلایی سر خودم بیارم هی من کار میکنم خودمو بالا بکشم هی بهم یه جوری اثبات میشه که وجود من هیچ ارزشی نداره و نداشته هیچوقت برای هیچکس!!!  

عیبی نداره اینروزام میگذره ولی اون دنیا خیلی گله میکنم به خدا????

و منه مرضی تنها خودمو دارم و تنها خودم حامی خودمم تو دنیا و این حقیقت انکار نشدنی زندگی منه ???? 

خیلی دلم گرفته ???????? 

خدایا شکرت ♥

 

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب